مؤلف مجهول
467
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
فصل بيست و چهارم « 1 » در تذكرهء احوال بىبى زهره قدس الله تعالى « 2 » سرها ، كه از قلماق بود و بسى صاحب جمال ، و به طرف مصر افتاد ( و ) به دست خواجه ادهم گرفتار شد . سبب افتادن وى « 3 » به مصر آن بود كه سالى در مصر ، آب در درياى نيل درنيامد و زراعت كمتر شد و عسرت « 4 » پديد آمد . خواجه ادهم سفر خطا اختيار كرد . در راه قلماق پيش آمد و راه زد . همه كاروانى را تاراج كرد و خواجه ادهم را مال بىقياس بود . چون « 5 » همه را برد ، ازبسكه بىطاقت شد « 6 » از پى شد و رسيد به قلماقستان . و همان كافر را كه مال وى گرفته بود يافت ، و خدمت او را قبول كرد و به او عرض حال خود كرد و آن كافر به زبان خود گفت به او « 7 » كه : اگر تو به طريقهء من « 8 » مىدرآيى ، اموال ترا بىخطا به تو مىدهم ، و الا هزار پاره خواهمت ساخت . اين خواجه چون از سخن قلماقى عارى بود ، ندانست « 9 » كه وى چه مىگويد ، و ليكن به دست خود يك نوع اشارتى كرد كه آن كافر را دل قرار داد كه اين شخص به طور ما شد . آن روز به آخر آمد و شب درآمد . اين خواجه گوشه گرفت و عبادت كرد و به خداى تعالى بسيار « 10 » ناليد . دختر اين كافر كه نام او سرنج بود در خواب « 11 » ديد كه به همين خواجه گرفتار شد و در دست وى مسلمان گشت ، و به وى زبان قلماقى آموخت . اين خواجه نيز همين نوع خواب ديد . دختر لا إله الا الله محمد رسول الله گويان از خواب بيدار شد و به خود گفت : اى سرنج ! اين چه نوع كلام است كه مرا بر زبان « 12 » آمد ؟ بيا پيش آن مسافر بروم ، و اين واقعه را به وى بگويم ، چونكه از وى آموختم . برخاست و پيش خواجه ادهم رفت و گفت : اى فلانى ! اين نوع چيزى واقع شد ، نمىدانم كه چيست ؟ خواجه ادهم گفت : خوابت مبارك باد ! كه فرخنده خواب ديده ( اى ) كه اين را كلمهء طيبه مىگويند « 13 » . هركه اين كلمه را گويد ، بهشت نام باغيست آراسته و عمارات خوش و كوشكهاى بلند ، از براى گويندهء اين كلمه است . و هركه منكر بود ، دوزخ نام جاييست پر از « 14 » آتش و مار و كژدم « 15 » ، در آنجا مىاندازند ، و عذاب گوناگون مىكنند . سرنج چون اين نصيحت از خواجه ادهم بشنيد ، بىاختيار به زبان اقرار كرد و به دل تصديق . بعده گفت : اى مسلمان ! نيك پرهيز كن ازين كافران كه ترا هلاك نكنند « 16 » ، و بر وجه ضرورت اگر در طريقهء اينها باشى از براى حفظ جان ، روا بود . و خواجه « 17 » گفت : اى سرنج ! تو در محافظت خود باش . اين دو مسلمان شبها با همديگر مىبودند و روزانه بيگانه . مدت پنج سال برين گذشت كه كسى از حال اينها خبردار نشد . بعد
--> ( 1 ) - ب : باب چهل و هفتم ( 2 ) - ب : - تعالى ( 3 ) - ب : - وى ( 4 ) - ب : عثرت ( 5 ) - ب : - چون ( 6 ) - ب : + ناچار ، ت : + بىاختيار ( 7 ) - ب : - به او ( 8 ) - ب : ما ( 9 ) - ب : نتوانست ( 10 ) - ب : - بسيار ( 11 ) - ب : خلوت ( 12 ) - ب : به زبان ( 13 ) - ب : + كه ( 14 ) - ب : - از ( 15 ) - ب : + كه ( 16 ) - الف : ترا هلا نكنند ( 17 ) - ب ، ت : + ادهم